با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم...

آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی...

حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم...

بلکه بودی و در خانه برویم نگشودی...

اشک زد حلقه به چشم من و آهم به لب آمد...

ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم...

نا امیدانه زدم تکیه به دیوار..زحسرت...

رنج حرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم...

با دلی تنگ به جبران گناهی که نکردم...

گریه ها کردم و بر آتش دل اشک فشاندم...

یادگار تو همان حلقه ی زیبای طلا را...

نگهی کردم و ز ان پس.......

روی آن چند نگین از گهر اشک نشاندم...

نا گزیر اشک فشان..غمزده..از کوی تو رفتم...

نا امیدانه زدل...آه غریبانه کشیدم...

تا بسوگ دل تنها شده مستانه بگریم...

نیم جان پیکر خود به میخانه کشیدم...

من به تو زنده ام و بی تو دلم خانه ی مرگست...

تو مرا گر می عشقی..تو مرا نور امیدی...

تو مرا پرتو مهری..تو مرا بخت سپیدی...

با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم...

آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی...

حلقه بر در زدم و جوابی نشنیدم...

بلکه بودی و در خانه برویم نگشودی...