معبود من یکی ست..یگانه ست..جاوید و همیشگی..
معبود من,الهه ای دارد همچون شعله های رقصان یک آتش در سیاهی شب,
لطیف همچون موجی از دریا که آرامش را بی دریغ بر آتش این دل سرگردان هدیه می کند...
و صبور همچون خورشید آذر ماه...خورشیدی که با شکیبایی,حضور تمام ابرها را تحمل می کند..تحمل می کند و باز هم می درخشد,تبسم می کند به شاخه های عریان و سرما زده ای که تنها امیدشان نگاه کردن به الهه ی گرما بخششان است..
الهه ی معبود من,معجزه می کند...آتش های جهنمی را به گونه ای به گلستان وجود خود می آراید که تمام دره های پر عذابش برایم بهشت می شود و پر از بوی آرامش!
الهه ی معبود من,هر روز..هر لحظه شکستنم..خردشدنم را می بیند و با تمام الهه بودن خود ,ستونی می شود برای نشکستنم..
الهه ی معبود من,دیگر همانند معبود من ست,اصلا خود اوست..یگانه و ستودنی!
از این پس,الهه ی معبود من,تنها الهه نیست..معبودم نیز هست..به همان جاودانگی!
..و من هر روز..هر لحظه سجده اش می کنم..سجده اش می کنم برای حضور پرمهرش..برای الهه بودنش..برای میترایی بودنش!
میترای تمام معبد های من!
ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد