اگر دنیای ما دنیای سنگ است
بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است . . .
اگر دنیای ما دنیای درد است
بدان عاشق شدن از بحر رنج است . . .
اگر عاشق شدن پس یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است . .
یه مدتی می خوام برم
دور شم از این شهر غریب
برم و پیدا نشم
با آدمای دل فریب
صبحا كه از خواب پا می شن
بوسه رو گونت می زارن
هنوز هیچی نشده
ظهر جای همون بوسه
چك و سیلی می زارن
عصرا باز می گن رنگ دلم
مثه رنگ غروبه
دل من تنگ برات
بیا بازم می شم فدات
حرفاشون رنگ شبه
شبا تنهات می زارن
می گی كاش سحر بیاد
دوباره روی گونت
جای یك بوسه باشه
نشونی از آشتی باشه
عمر من همین شده
گذر روز و شبم
اینطوری قضا شده
یه مدتی می خوام برم
دور شم از این شهر فریب
برم و اسیر نشم
اسیر این آدما
آدمای پرفریب
.jpg)
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان میشی تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم ميزني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور ميشود. زمان ميوزد و در مسير ثانيهها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.
ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد